همیــــشه جایی در حوالی دلتــنگی من جــاری می شــوی…
همیــــشه جایی در حوالی دلتــنگی من جــاری می شــوی…
جــاری می شــوی در ابـــریِ چشــمانـــم…
و می بـــاری آنقــدر تا زلال شـــوم…
تا آســمانی شــود هــوایِ دلــم…
آنقــدر که با همـــه روحـــم حــس کنـــم…
داشتــــن تو …
می ارزد…
به تمـــام نداشــته هـــای دنیــــا…
تقصیر عشق
|
باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد تا راز عشق ما به تمامی بیان شود با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد جایی دگر برای عبادت نیافت عشق آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد تقصیر عشق بود که خون کرد بیشمار باید به بیگناهی دل اعتراف کرد قیصر امین پور |
اکنون به معماری نگاهت آزمندم ..
سلام به همه دوستان عزیزی
که در مدتی که نبودم
منوتنها نذاشتن وسرزدن ونظر گذاشتن .
چه حریصانه می کاومت
در کدامین فصل سراغم را خواهی گرفت
......... می خواهمت .........
زمانه شادی کنان بازی می کند و من هنوزبراین اندیشه ام
که چگونه بازی حقیرانه سرنوشت را دادخواهی کنم!
با فصلی کوتاه پشت حجاب دیوار دلتنگی ام باز آمده ام ..
امواج سرگردانی را درویش حال می شکافم ..
تا سلامی دوباره گویم ..
نازنینا ! می نگری این آیه ها را ؟!
عرض حال می کنم ..
قدرت شانه هایت را صدای می کنم ..
تویی که با میله ی آهنی امید غلاف سردرگم باورم
راتاراندی وگره های زوالم را مورچه وار گشودی ..
بر آنم چیناب پریشانی را نقش برخیال کنم ..بر این حال که دل
سودایم رسوا شود .. تا من تنها از جام خروشان وجودت ما شود
اکنون به معماری نگاهت آزمندم ..
شب درهای خیالم را لگد مال مکن ..
به من پای بندند ..
می توان دانه ی کام را بر کویر تن رنجور کاشت .. و میوه ی
شیرین اختررا برداشت ..
آسمان نوید را گسترش می دهم و بر بال بلند خاطراتم حک میکنم ..
قدرت دست هایی را که روزگار یاس را بر دلم سیاه کرد ..
واینک به شوق برکت وجودت درآسمان ولایت قلبم به پرواز خواهم آمد
با اوجی حقیر و موقت اما برای اعتزال دمی غنیمت !
جان نگارا !
به طنین گامهایت دلخوشم ..
گرچه سرنوشت دل تنهایم غایت است ..
که بربام بلندچشمانم محتوم شده است ..
وحدانیت را دریغ مکن ..
شاید به گناهی محکوم شده است !
تو غمگین مباش اما ..
زمزمه های خسته ام را هم آگین باش تنها ..
چرخه ی زندگی من این گونه است ..
چون بوسه ی ماهی بر لب ساحل به فراموشی آب ..
احوال بیمارگونه است ..
با تو ام دریا دل !
آجرهای صلح ضمایر را بنا کن ..
نهاد جاودانه ی عشق را عمارت کن ..
چون انابه بر طاق آسمان ..
آرامِ جان !
با دلم نازنین رفتار کن ..
"برای تو می نویسم ... باز خواهم آمد ..."
اگر مانده بودی تورا تا به عرش خدا می رساند
اگر مانده بودی
اگر مانده بودی تورا تا به عرش خدا می رساندم
اگر مانده بودی تورا تا دل قصه ها می کشاندم
اگر با تو بودم ، به شب های غربت که تنها نبودم
اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم
مانده بودی اگر نازنینم
زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سرد و غمگین خونه
با وجود تو رنگ سحر داشت
با تو این مرغک پر شکسته،
مانده بودی اگر بال و پر داشت
با تو بیمی نبودش ز طوفان،
مانده بودی اگر همسفر داشت
هستی ام را با آتش کشیدی ،
سوختم من ندیدی ندیدی
مرگ دل آرزویت اگر بود ،
مانده بودی اگر می شنیدی
با تو دریا پر از دیدنی بود ،
شب ستاره گلی چیدنی بود
خاک تن شسته در موج باران
در کنار تو بوسیدنی بود
بعد تو خشم دریا و ساحل ،
بعد تو پای من مانده در گل
مانده بودی اگر موج دریا ،
تا ابد هم پر از دیدنی بود
با تو و عشق تو زنده بودم ،
بعد تو من خودم هم نبودم
بهترین شعر هستی رو با تو ،
مانده بودی اگر می سرودم
مانده بودی اگر می سرودم
مانده بودی اگر نازنینم..
آن گاه که نمادی از امید

آن گاه که نمادی از امید
در فنجان قهوه ات نمی بینی
و آن گاه که در طالع این ماهت نیز
خبری از معجزه نیست.
بدان که خداوند همه چیز را به دست خودت سپرده
تا بهترین ها را به ارمغان آوری!!!
اگر خداوند آرزویی را در دل تو انداخت ...
بدان که توانایی رسیدن به آن را در تو دیده است .!

من بیقرار صدای ناب توام
من عاشق خیابانی هستم
که قسمت نشد باهم در آن قدم بزنیم
من دلبسته درختی هستم
که فرصت نشد اسم مان را روی آن حک کنیم
من منتظر پنجره ای هستم
که دوباره عطر تورا به من برساند
من دیوانه ساقه های پریشانی ام
که اولین بار درآغوش تو رویید
از عشق ناگریزم
اگر قرار باشد از تو بنویسم
باید در همه سطرهای حضور داشته باشی
نفس های تو میتواند
سطر سطر اینجا را از پاییز پر کند
من بیقرار صدای ناب توام
من از اولین روز آفرینش
چشم به راه نگاه های توام
چه زمان تورا در کنار خود میبینم؟؟؟
خدا آن حس زیباست که
خدا آن حس زیباست که در تاریکی صحرا
زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را
یکی مثل نسیم دشت می گوید :
کنارت هستم ای تنها ...
تو را میخواهم
شب روی جاده نمناک می خوانم هر مهتاب تو را
و تو آرام می آیی و می نشینی در سکوت سینه
ام
زیر لب با شوق صدایت می زنم
و تو دست در دستم می نهی
و چشمهای فسونگرت می برد مرا...
گوش کن نبضم از طغیان خون متورم شده است
و تنم از وسوسه ای می سوزد
تو را می خواهم برای بودنت
...ماندنت...همیشه و همیشه


هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی
کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـــــ....ــــد !
بــعـضی از عـهـدهــا را
روی قــلـب هـای هــم مـی نــویــسـیـم ...
.. حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد ...
شـکـسـتَنـشـان
یـک آدم را مـی شـکند !!

عیدتون مبارک !
خداوند بهترینها رو برای همه ما مقدر کنه...............
سالی پراز خیر وبرکت وسلامتی برایتان آرزودارم.........
پيوسته در ياد مني باران که نم نم مي شود
پيوسته در ياد مني باران که نم نم مي شود
دل در هواي ديدنت دريايي از غم مي شود
از گريه بيزارم هنوز چشمان بي تابم ولي
تنها به ياد چشم تو با اشک همدم مي شود
اي آروزوي دلنشين من از تو مي پرسم چرا؟
برق نگاهي آشنا اين روزها کم مي شود
گويا به جاي عشق تو درد و غم و دلواپسي
با قصد نا بودي من اينجا فراهم مي شود
تنها به جرم عاشقي از خود که دورم مي کني
تصوير خوشبختي من هر لحظه مبهم مي شود
ياد دل من نيستي بي رنگ چشمانت ولي
اين جاده هاي سبز هم مثل جهنم مي شود
باز آسمان مثل دلم در فکر گريه کردن است
با اشک او چشمان من هم غرق شبنم مي شود
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هر چه زندگیست دلت سیر میشود
گویی به خواب بود جوانیمان گذشت
اغلب چه زود فرصتمان دیر میشود
کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود
یکی بود یکی نبود اون که بود تو بودی ...
یکی بود یکی...
یکی بود یکی نبود اون که بود تو بودی ...
اون که تو قلب تو نبود من بودم
یکی داشت یکی نداشت اون که داشت تو بودی ...
اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم
یکی خواست یکی نخواست اون که خواست تو بودی ...
اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم
یکی گفت یکی نگفت اون که گفت تو بودی ...
اون که دوستت دارم رو جز تو به هیچ کسی نگفت من بودم
یکی رفت یکی نرفت اون که رفت تو بودی ...
اون که بعد از تو دنبال هیچ کسی نرفت من بودم
و حالا... یکی میمونه ... یکی میمیره
اون که تو قلب من تا ابد میمونه تویی
اونی که تو قلب تو میمیره منم!
برای دوست داشتن
برای دوست داشتن
و همیشه ماندن تها
یک دلیل کافی است.
اما!
برای رفتن
و از یاد بردن هزاران دلیل کافی نیست!
کجا بیرون شوم از عشق!
اگر آبادی تو در خرابیهای من پیداست
بکن از ریشه ویرانم که این ویرانی ام زیباست
خرابم کن در این تقدیر ولی ای کاش می دیدی
خراب آباد من تنها برای بودنم زیباست
بزن شعله بسوزانم از این آتش نترسانم
بدان من زنده ام زنده که تا این شعله برپاست
کجا بیرون شوم از عشق
کجا من سر کنم شب را
مبندید در به روی در
پلاک خانه ام اینجاست.
سر به هوا نیستم اما همیشه......
سر به هوا نیستم اما همیشه چشم به آسمان دارم
حال عجیبی ست دیدن همان آسمان
که شاید تو
دقایقی پیش به آن نگاه کرده ای . . .
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت.
..........................................................................................
.منبع:http://xdr2.blogfa.com/
به یاد تو!
بازهم شبها با وجود تو مهتابیست
دلم با وجود تو غم انگیز نیست
زیرا دریا همیشه آبیه آبیست...

در حسرت دیدن کورسوی امیدی ٬ سراپا چشم شده ام.

باد مخالف می وزد ...
و قایق بی ناخدای احساسم
لجام گسیخه تر از تمام ثانیه های طوفانی عمرم
سرگردان دریای بی کسی هاست!
منم.....همان مسافر تنها
که افق های دوردست را به امید روشنایی نفسی گرم
بی رمق اما حریص نظاره گرم.
در حسرت دیدن کورسوی امیدی ٬ سراپا چشم شده ام
و به دنبال شنیدن صدایی بی جان ٬ سراپا گوش!
ساحل ٬ نا آرام...
قایق ٬ بی بادبان...
بر لب زمزمه هایی گنگ...
و قلب من پیچیده در هاله ای از ترس...
