هم بهشتي عزيز:

هم بهشتي عزيز:

اگه مي خواي ديگران بهت تكيه كنن مثله متكا نرم باش

هم بهشتي عزيز:

كاشتن دونه به ما اين درس رو مي ده كه اگه بخوايم رشد كنيم و سبز باشيم بايد خاكي و متواضع باشيم

هم بهشتي عزيز:

تا حالا با توپ به ديوار شوت زدي و به برگشتش توجه كردي كه اگه  محكم شوت بزني محكم به سمتت برميگرده واگه نرم ضربه بزني نرم به سمتت مي آد پس اگه با ديگران تند برخورد مني با تو هم تند برخورد مي كنن و اگه با اونا نرم رفتار كني باتو نرم رفتار مي كنن

.....................................................1390/09/30


برای تو و خویش چشمانی آرزو می‌كنم........

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان ببیند.

گوشی
كه صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان بشنود.

روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
از آن چیزها كه در بندمان كشیده است

سخن بگوییم

.............................ساعت 15:39 دوشنبه 1390/09/28

" یگانگی "               بر قله ایستادم .

" یگانگی " 

            بر قله ایستادم .

                    آغوش باز کردم .

                              تن را به باد صبح ،

                              جان را به آفتاب سپردم .

                              روح یگانگی

                              با مهر ، با سپهر ،

                              با سنگ ، با نسیم ،

                              با آب ، با گیاه ،

                                   در تار و پود من جریان یافت  !

موجی لطیف ، بافته از جوهر جهان ،

          تا عمق هفت پرده تن را ز هم شکافت .

                                   ” من “ را  ز  تن ربود !

                                                      ” ما “ ماند ،

                                                  راه یافته در جاودانگی !

  

 فریدون مشیری

                      ..............................1390/09/27یکشنبه

اصطلاحات جالب و خواندنی پشت کامیونی!

اصطلاحات جالب و خواندنی پشت کامیونی


لاستیك قلبمو با میخ نگات پنچر نكن

*

بوق نزن ژیان میخورمت

*

بر در دیوار قلبم نوشتم ورود ممنوع

عشق آمد و گفت من بی سوادم

*

پشت یه ژیان هم نوشته بود

جد زانتیا

*

قربان وجودت که وجودم زوجودت بوجود آمده مادر

*

شتاب مكن، مقصد خاك است

*

رادیاتور عشق من ازبهر تو، آمد به جوش

گر نداری باورم بنگر به روی آمپرم

*

تو هم قشنگی

*

کاش جاده زندگی هم دنده عقب داشت

*

سر پایینی برنده

سر بالایی شرمنده

*

داداش مرگ من یواش

*

كاش میشد سرنوشت را از سر نوشت

*

تند رفتن که نشد مردی

چشم انتظارم كه برگردی

*

یا اقدس

یا هیچكس

*

زندگی نگه دار پیاده میشم

آیی بی وفا کجا میری

اونطرفی که ورود ممنوعه!

...........................................................جمعه1390/09/26

تو مرا مي فهمي...


تو مرا می فهمی...

من تو را می خواهم...

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است.

تو مرا می خوانی...

من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم

و تو هم می دانی...

تا ابد در دل من می مانی...

.........................................پنجشنبه 1390/09/24

باز هم با ياد تو سر شار رويا مى‌شوم

باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد

باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد

باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها

خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها

باز هم وقتى نگاهت گيرد از من فاصله

ديده ام مى بارد اما نم نم و بى‌حوصله

باز قلب پنجره بر روى‌من وا مى شود

باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود

باز هم لاى‌كتابم مى‌نهم يك شاخه ياس

مى‌كنم بهر پيامى قاصدك را التماس

باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مى‌شوم

باز هم با ياد تو سر شار رويا مى‌شوم


..........................................................................

چهارشنبه1390/09/23

زندگـــی زیبـاســـت


زندگـــی زیبـاســـت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد بینی خود را شکسـت

علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت
عشق اسطرلاب اسرار خداست

من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها

زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــت هم زیبا شــود

حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است

زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا

ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود
مثنوی هایـم همــه نو می شـود

حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد
واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد

.....................چهار شنبه :ساعت 16:51 مورخه 1390/09/23

غزلی زیبا از بانوی عزل ایران سیمین بهبهانی

غزلی زیبا از بانوی عزل ایران سیمین بهبهانی

«گفتا که میبوسم تو را»

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

سیمین بهبهانی

.................چهارشنبه 1390/09/23

روی یك سفره احساس




احساس [عاشقانه , ]



یك سبد پر ز ستاره با ماست

روی یك سفره احساس

كه بین من  و تو پیداست

قلب من سخت اسیر احساس

عشق تو

قطره اشكی است

كه از گوشه چشمت پیداست

روح تو یك گل سرخ تنهاست

حس من

چون یك موج

در تب و تاب دریاست

دستم از دوری دستت تنهاست

چشم تو

 رنگ قشنگی است

كه در برگ درختان پیداست.

...........................................................

.http://www.theone-sher.mihanblog.com.]چهارشنبه1390/09/23

دل من در سفر عشق خریدارت بود....

 
عشق آبی رنگ است...
 اشک ها جاری شد....
در دور دست انگار، یک نفر دلتنگ است....
همه ی شهر کنون خوابیدند....
چشم من بیدار است...
 با تپش های دل پنجره گویی امشب....
لحظه ی دیدار است....
در دل شهر غریب،
با تو این عمر گرانمایه رقم خواهد زد....
در شب تنهایی....
باتو در کوچه ی مهتاب قدم خواهم زد.....
یاد آنروز بخیر....
فاصله بین من و تو،فقط نامت بود....
در میان همگان...
دل من در سفر عشق خریدارت بود....
تا افق همسفرت خواهم بود.....

....................

..........................................1390/09/22

عشق را در چشم تو روزي تلاوت مي كنم!


عشق را در چشم تو روزي تلاوت مي كنم


با همه احساس ،خود را با تو تقسيم مي كنم

مرز بي پايان مهرت را به من بخشيده اي


در جوابت هر چه دارم فدايت مي كنم

نور چشمت را چراغ شام تارم كرده اي


من وجودم را هميشه فرش راهت مي كنم

اي تجلي گاه هر چه خوبي و مهر و صفا


عاقبت مانند اشعار فريدون ناب نابت مي كنم

بر خرابات وجودم زندگي بخشيده اي


تا نفس دارم هميشه شاد شادت مي كنم

همچو سروي گشته اي تا خم نگردد قامتم


من صداقت را هميشه سرپناهت مي كنم.


تا نفس دارم هميشه شاد شادت مي كنم

همچو سروي گشته اي تا خم نگردد قامتم


من صداقت را هميشه سرپناهت مي كنم.

........................................سه شنبه بیست ودوم آذر1390