من بیقرار صدای ناب توام

من عاشق خیابانی هستم

 که قسمت نشد باهم در آن قدم بزنیم

 من دلبسته درختی هستم

که فرصت نشد اسم مان را روی آن حک کنیم

من منتظر پنجره ای هستم

 که دوباره عطر تورا به من برساند

 من دیوانه ساقه های پریشانی ام

 که اولین بار درآغوش تو رویید

از عشق ناگریزم

 اگر قرار باشد از تو بنویسم

باید در همه سطرهای حضور داشته باشی

 نفس های تو میتواند

سطر سطر اینجا را از پاییز پر کند

 من بیقرار صدای ناب توام

من از اولین روز آفرینش

چشم به راه نگاه  های توام

 چه زمان تورا در کنار خود میبینم؟؟؟

خدا آن حس زیباست که

 

خدا آن حس زیباست که در تاریکی صحرا

زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را

یکی مثل نسیم دشت می گوید :

کنارت هستم ای تنها ...

تو را میخواهم

شب روی جاده نمناک می خوانم هر مهتاب تو را

و تو آرام می آیی و می نشینی در سکوت سینه ام

زیر لب با شوق صدایت می زنم

و تو دست در دستم می نهی

و چشمهای فسونگرت می برد مرا...

گوش کن نبضم از طغیان خون متورم شده است

و تنم از وسوسه ای می سوزد

تو را می خواهم برای بودنت ...ماندنت...همیشه و همیشه