تو را میخواهم
شب روی جاده نمناک می خوانم هر مهتاب تو را
و تو آرام می آیی و می نشینی در سکوت سینه
ام
زیر لب با شوق صدایت می زنم
و تو دست در دستم می نهی
و چشمهای فسونگرت می برد مرا...
گوش کن نبضم از طغیان خون متورم شده است
و تنم از وسوسه ای می سوزد
تو را می خواهم برای بودنت
...ماندنت...همیشه و همیشه

+ نوشته شده در جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 0:26 توسط پروانه خیال
|