در حسرت دیدن کورسوی امیدی ٬ سراپا چشم شده ام.

باد مخالف می وزد ...
و قایق بی ناخدای احساسم
لجام گسیخه تر از تمام ثانیه های طوفانی عمرم
سرگردان دریای بی کسی هاست!
منم.....همان مسافر تنها
که افق های دوردست را به امید روشنایی نفسی گرم
بی رمق اما حریص نظاره گرم.
در حسرت دیدن کورسوی امیدی ٬ سراپا چشم شده ام
و به دنبال شنیدن صدایی بی جان ٬ سراپا گوش!
ساحل ٬ نا آرام...
قایق ٬ بی بادبان...
بر لب زمزمه هایی گنگ...
و قلب من پیچیده در هاله ای از ترس...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۰ ساعت 0:13 توسط پروانه خیال
|