که بیستون را از پا درافکندم،با عشق.
به خارزار جهان،گل به دامنم،با عشق.
صفای روی تو،تقدیم می کنم با عشق.
درین سیاهی و سردی بسان آتشگاه،
همیشه گرمم همواره روشنم با عشق.
همین نه جان به ره دوست می فشانم شاد،
به جان دوست،که غمخوار دشمنم با عشق.
به دست بسته ام ای مهربان،نگاه مکن
که بیستون را از پا درافکندم،با عشق.
دوای درد بشر یک کلام باشد و بس
که من برای تو فریاد می زنم:با عشق
فریدون مشیری
..............................................................جمعه 1390/09/04
صفای روی تو،تقدیم می کنم با عشق.
درین سیاهی و سردی بسان آتشگاه،
همیشه گرمم همواره روشنم با عشق.
همین نه جان به ره دوست می فشانم شاد،
به جان دوست،که غمخوار دشمنم با عشق.
به دست بسته ام ای مهربان،نگاه مکن
که بیستون را از پا درافکندم،با عشق.
دوای درد بشر یک کلام باشد و بس
که من برای تو فریاد می زنم:با عشق
فریدون مشیری
..............................................................جمعه 1390/09/04
+ نوشته شده در جمعه ۴ آذر ۱۳۹۰ ساعت 1:14 توسط پروانه خیال
|